به وبسایت پرتال جامع افق خوش آمدید

تبلیغات

مطالب این تارنما با استفاده از اسکریپت هوشمند خبرخوان افق گردآوری شده است . درصورت مشاهده محتوای نامربوط لینک مطلب را گزارش دهید .

تبلیغات






دلنوشته تقدیمی به ذاکر اهل بیت ابوالفضل اخوان مرادی

زندگی صحنۀ یکتای هنرمندی ماست...  هرکسی نغمۀ خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست... خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد 

 

میخندیدی و چشمانت پرفروغتر از آن روزی بودکه به جشن آخر سال خودت دعوت شده بودی....

دانش آموزانت یکی یکی، با لباسهای اتو کشیده و گهگاه کت و شلواری که فقط در جشنعروسی ها به تن میکردند، وارد سالن میشدند...

هر کدام را به گونه ای، با زبانی که فقط خودت قلقش دستت بود، دست می انداختی. ای جان به قربان آن خنده های نمکینت...

کنار در ایستادی، هر چه اصرار کردیم توو نیامدی، گفتی باید پدر و مادرانتان را به نحو شایسته ای که باز هم فقط خودت قلقش را بلد بودی استقبال کنی، گفتی: "شما رو با خون دل به اینجا رسوندن، اینو فقط من میدونم و اتاق مشاوره ای که چارسال تموم خلوتگاه حرفای نگفته و نشنیدۀ  من و مامان، باباهاتون بوده... برید... برید ببینم چیکار میکنید."

قند توی دلت آب میشد، شیرینی اش از آن چشمان براقت به وضوح بیرون می جهید، به روی خودمان نیاوردیم، به روی خودت نیاوردی...

مراسم شروع شد، یکی یکی روی سن میرفتیم، سین مراسم را خودت چیده بودی، هر تکه اش را به یکی مان سپرده بودی و بازهم سفارش همیشگی که ببینم چه میکنید... 

حمید و حسین و حسام شروع کننده ی مراسم بودند، استارت اول را آنها زدند، هنوز جلوی در ایستاده بودی که صدای بچه ها، از جا پراندتت، به سرعت برق آمدی داخل سالن، با گوشه ی چشم هوایت را داشتم، پرنده ه ی خوشحالی روی شانه هایت به پرواز درآمده بود... آرام و قرار نداشتی، بازهم رفتی بیرون، اینبار اما دلت قرص و محکم از اینکه شازده هایت گل خواهند کاشت.

"ایول بچه ها، دمتون گرم..."

نوبت گروه دوم از بچه ها رسید، مرتضی و محمد رضا با آن موهای روغن کاری شده و لباسهای مکش مرگ ما، قدم روی سن گذاشتند، مرتضی کمی نمک ریخت، ادا و اطوارش همه ی حاضرین را به خنده واداشت، صدای خنده ی سالن تا دم در هم میرسید، شکلاتی از روی میز برداشتی و با ظرافت خاصی گوشه ی لپت، جوری که هم بشود مکیدش و هم به مدعوین خیر مقدم گفت، جایش دادی...

برنامه داشت روی غلتک می افتاد، علی و امین و محمد و حجت هر کدام هنرنمایی خودشان را کردند و رفتند، نوبت به مسعود و اشکان و پیمان رسید، از اساتید و مدرسین زحمتکش این سالها دانه به دانه دعوت میکردند که روی صحنه بیایند، معلمها می آمدند و هرکدام قصه ای و بازهم چشم و ابرویی و آن کلام قند و عسلی که زهر کنایه اش را فقط ما میدانستیم و تو که محرم سالها بازیکوشی و سربه هوایی های شاگردان بودی در سکوت و خموشی آن اسطوره های ایثار...

آقا نظری میخواندیمش، جرٲت دعوتش را فقط یکنفر داشت پوریا که تنهایی صدایش در نمی آمد، کیارش به فریادش رسید با خنده و شوخی برگزارش کردند و آقای نظری هم بالاخره حرفهای آخرش را شکسته، بسته به گوشمان کشاند...

امیر محمد، محسن، بهزاد، مجتبی، معین، رامین،آرش، فرشاد، امیر، امین، حامد، مهران، احمد، هادی، سهراب، امیر محمد، پدرام، مهیار همه آمدند و گفتند و خاطره بازی کردیم و خنده و گریههایمان به هم آمیخته شد...

در قهقهه های مستانه ی مان وقت و بی وقت که به سالن سرک میکشیدی، شریکمان بودی، با دستان به هم فشرده که روی سینه هایت گذارده بودی، شیرینی تکه شده ی نیم خورده ات را به سرعت فرو دادی، از انتهای سالن با چشمان نافذت، همه را میدیدی، دلمان میخواست از آن بالا برایت دست تکان دهیم، هر کداممان با یادداشتی در دست پشت میکروفن میرفتیم، امان از تپقهای تمام نشدنی... زیر چشمی نگاهت میکردیم که سرت به علامت تٲیید و رضا پایین می آمد که"آفرین ادامه بده، اشکالی نداره" ... دلمان آرام میگرفت.... آخر فقط تو بودی که در تلاطم شبهای طولانی و تمام نشدنی اردوهای عید و مطالعات فشرده ی پیش از کنکور،با آن زبان چرب و نرمت، آرامش را به قلب ما باز میگرداندی... 

چه روزها که چشم غره رفتنهایت دمار از قلب پر از عشقمان، در نیاورد.... چه گوش چرخاندهای الکی و ظاهر فریبی بودند آن هشت و ربعهای تٲخیری....تذکرات به جایتان به روی چشمهایمان...

" برو بچه پی درست، این حرفا به تو نیومده" بخوان دوباره باز سرود "ای ایران را"، اینجا پایان جشن است، بچه هایت فارغ التحصیل شدند استاد...

آقا اجازه! ما بیاییم تو؟...    پشت در اتاقت ایستاده ایم، اجازه نمی دهی، آخر هنوز نوبتمان نشده.... غزل خداحافظی را تنها خواندی و رفتی.... اینبار ماییم که هر کدام به زبان خودمان با تو خوش و بش میکنیم... زبانی که فقط خودت زیر و بمش را بلدی....

آقا اخوان رفت، امروز صبح تلفن بود که پشت تلفن خبر تلختر از تلخ رفتنت را بین بچه ها تقسیم میکرد...

فردا بر دوش مدرسه، تشییع پیکر مردیست که همه ی بهترین روزهایمان باهم گذشت، بچه ها اینبار سر به زیر و آرامتر از قبل شده اند آقا... بیا و ببین که چگونه غمبرک زده اند و لب ورچیده اند.... پشت لبهایشان که سبز شده هیچ، محاسن هایشان هم به احترامت تا چهل روز و چهل هفته و چهل سال آشفته باقی خواهد ماند... آقا لباس مشکی هایمان هنوز بوی محرم میدهد، آخر خدا نخواسته بود از اربعین تا امروز سیاه پوش کسی باشیم.

آقا بیا و اینبار هم شوخی کن با ما... بیا و اینبار هم بگو خداحافظی ات از سر قهر با ماست که درس نخوانده ایم... آقا ما حاضریم تا آخر عمر یه لنگه پا کنار سطل زباله گوشه ی کلاس بایستیم ولی تو را به خدا بگو که غلط نوشته اند روی پلاکارد سردر مدرسه که "درگذشت نابهنگام معلمی دلسوز و استادی فداکار، مرحوم آقای ابوالفضل اخوان را به تمام شاگردان و معلمین دبیرستان امام صادق تسلیت میگوییم."

چشمانت همچنان میخندد، پر فروغتر از آن روزی که جشن فراغت از تحصیل خودت را میگرفتی.... حسن ختام اندوهناک و خداحافظی سوزناکتری جز این نمی توانست کمر شیرمردان و شازده کوچولوهای مدرسه ات را اینگونه خم کند....

فردا مدرسه مردی را بر شانه هایش حمل خواهد کرد که دوباره مادر دنیا همچو اویی نخواهد زاد.

آقا اخوان، خانه ی نو مبارک!

 

منبع : http://sehre1ghalam.blogfa.com/



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب
تمامی حقوق این وب سایت برای گروه آواساز محفوظ است